تبليغاتX
مجلـه فرهـــــنگی منتظـــرین
مجلـه فرهـــــنگی منتظـــرین

نوشــــتن زایمــــــــان روح است

در ابتدای واژه ها مانده ایم       مردان ما طی مسیر کرده اند

بسیار آرایه ها را گفته ایم         مردان ما ذکر کثیر کرده اند

آن روزها که نویسنده ها آوینی بودند. آن روزها که بوی روایت فتح فضای این جعبه  جادویی کوچک را پر میکرد، و فرهنگ افلاکی شدن را به تصویر میکشید. شاید کمتر کسی فکر میکرد پاساژها قد الم کنند و خاکریز نشینی را به سخره بگیرند. شاید کمتر کسی فکر میکرد تبلیغات فرهنگ مصرف، بر سر در پاساژها و نقطه نقطه های شهر خود نمایی کنند و با هزاران زرق و برق و نیرنگ و دروغ، ارتفاع افلاک را حقیر نشان دهند. چه رسد به سیمای افلاکیون و فرهنگشان. وقتی آداب دو فرهنگ را با یکدیگر مقایسه میکنی و کلاهت را قاضی، میفهمی که "جنگ برای ما یک نعمت بود" و هنوز هم هست(جنگ طلب)!

از جنگ بسیار گفته اند و بسیار نوشته اند. نوشته اند جنگ و خوانده اند خونریزی.  نوشته اند جنگ و خوانده اند در هیچ قوم و قبیله ای، و درهیچ دین و آیین و مذهب و مسلکی، جنگ و خونریزی تایید نشده است.و جنگ مانند بسیار دیگری از واژه ها مورد مذمت و سرزنش. و جالب اینکه چه بسیار، در خصوص با تاکتیکها و تکنیکهای جنگی ننوشته اند و نخوانده اند. اما نگفته اند (یا کمتر گفته اند) از دفاع در برابر تجاوز. و در واژه نامه جنگ دفاع مقدس را معنا نکرده اند، و نگفته اند که جنگ تحمیلی از نوع کدام جنگ است، و شاید اصلا نخواسته اند بگویند از، برای چه جنگیدن؟ برای که جنگیدن؟ در حالیکه چه بسیار گفته اند از، چگونه جنگیدن...

وقتی با خودت کلنجار میروی تا علت جنگ ( آن هم 8 سال) را بیابی خواه نا خواه به صحنه ها و فیلمها و حرفها ی روایت فتح میرسی. آن وقت زبانت بند می آید و در میان تعجب و شاید اندکی تمسخر به فکر می افتی که مگر میشود؟ مگر میشود برای خدا جنگید؟(ببخشید دفاع کرد؟) مگر میشود برای خدا کشت؟! و برای خدا کشته داد؟ و برای خدا راه رفت؟ و برای خدا خورد؟ و برای خدا نوشید؟ و برای خدا خوابید؟ و برای خدا... و برای خدا زیست؟ آن وقت است که تکلیف خیلی حرفها، نوشته ها و حتی تفکرات مشخص میشود.آن وقت است که اگر دقت کنی و کمی دریچه چشمهایت را تنگتر کنی میتوانی بفهمی که

" خرمشهر را خدا آزاد کرد" یعنی چه؟

 وقتی به صورتهای خاک آلود استادان و معلمان و مدرسان مینگری. و از آنها درس استقامت به تاریخ دادن را میخوانی. وقتی دانشگاهیون و رتبه های تک رقمی کنکور را میبینی، که چگونه دانشگاه ودیار را ترک گفته اند، تا در دانشگاه جبهه با دیده دل بنگرند، با خون بنویسند و با عشق فراگیرند. و دانش آموزان، که از نوشته های یکی از آنان میشنوی "از طرفی باید رفت تا حال شهید نشود و از طرفی باید ماند تا آینده شهید نشود. عجب دردی"  درد را با تمام تاروپود خود حس میکنی. و آن وقت میابی آنقدرها هم سخت نیست بفهمی "اگر دانشگاه اصلاح شود مملکت اصلاح میشود" یعنی چه؟...

و اینگونه بود که مردان خاکی روزمرگیها را عقب زدند. و عصر آهن و سرب را به زیر کشیدند. و از آن سلاح ساختند و بر سر دشمنان متجاوز کوبیدند. جنگ را جهاد فی سبیل الله معنا کردند و کشته شدن را شهادت. و طریق افلاکی شدن پیمودند و در قهقهه ای مستانه «عند ربهم یرزقون» شدند. مردان افلاکی یاد آوری کردند فرهنگی را، که در حصار هیچ زمان و مکانی نیست. ویاد آوری کردند «کل یوم عاشورا و کل یوم کرببلا»

و حال عصر قلم(خب هرچی تو بگی عصر تکنولوژی، ارتباطات، اطلاعات ...) من و تو در کجای کاریم و بکدام فرهنگ و هدف مشغول؟؟؟

" آنانکه رفتند کاری حسینی کردند

و آنانکه ماندند باید کاری زینبی کنند

وگرنه یزیدیند ".

 

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388ساعت 15:42 توسط سعید روستایی| |

کاش بامن بودی! وقتی صدایت می کنم می شنوی! جوابی نمی دهی. اس ام اس هم برایت زده ام. به اقوامتان هم عرض كردم كه سلام مرا به شما برسانند! نامه هم مي نويسم گه گداري. دعا هم ميخوانم. تازه گريه هم كرده ام. خيلي زياد، اشك هايم را ديده ايد. وقتي صورتم خيس مي شود حس مي كنم كنارم نشسته ايد. آخ كه چقدر بي حوصله ام. روزمرگي گرفته ام به جاي آنفولانزا. حالي از ما بپرس بزرگوار! اشتباه شد. هم جواب مي دهيد هم حال مارا مي پرسيد. من نمي خواهم بشنوم. سرم را كرده ام زير لحاف. اما بزرگوار حالا ميخوام بشنوم. نمي شود. نمي گذارند. نمي توانم. نمي خوا ... ميخواهم. نمــــــــــــــي شود. ميدانم كه شما از دستم خسته شده ايد. چاره اي نيست. براي من. دوباره بخريدم. ديگر قيمتي ندارم. با چند نفر ديگر از دوستانم روي هم هزار تومان هم نمي ارزيم. بخريد مارا كه دلال ها زياد شده اند و كار بلد. آقا اورژانسي هستم. لااقل سفارش ما را به رييس بيمارستان بكنيد ... ديگر نمي نويسم چون حوصله ندارم ...

نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 20:16 توسط سعیدتوکلی| |

تمرین: زاویه دید متن زیر را تغییر دهید!

چند روز پيش ، خانم يوليا واسيلي يونا ، معلم سر خانه ي بچه ها را به اتاق كارم دعوت كردم. قرار بود با او تسويه حساب كنم. گفتم:
ــ بفرماييد بنشينيد يوليا واسيلي يونا! بياييد حساب و كتابمان را روشن كنيم … لابد به پول هم احتياج داريد اما مشاءالله آنقدر اهل تعارف هستيد كه به روي مباركتان نمي آوريد … خوب … قرارمان با شما ماهي 30 روبل …
ــ نخير 40 روبل … !
ــ نه ، قرارمان 30 روبل بود … من يادداشت كرده ام … به مربي هاي بچه ها هميشه 30 روبل مي دادم … خوب … دو ماه كار كرده ايد …
ــ دو ماه و پنج روز …
ــ درست دو ماه … من يادداشت كرده ام … بنابراين جمع طلب شما مي شود 60 روبل … كسر ميشود 9 روز بابت تعطيلات يكشنبه … شما كه روزهاي يكشنبه با كوليا كار نميكرديد … جز استراحت و گردش كه كاري نداشتيد … و سه روز تعطيلات عيد …
چهره ي يوليا واسيلي يونا ناگهان سرخ شد ، به والان پيراهن خود دست برد و چندين بار تكانش داد اما … اما لام تا كام نگفت! …
ــ بله ، 3 روز هم تعطيلات عيد … به عبارتي كسر ميشود 12 روز … 4 روز هم كه كوليا ناخوش و بستري بود … كه در اين چهار روز فقط با واريا كار كرديد … 3 روز هم گرفتار درد دندان بوديد كه با كسب اجازه از زنم ، نصف روز يعني بعد از ظهرها با بچه ها كار كرديد … 12 و 7 ميشود 19 روز … 60 منهاي 19 ، باقي ميماند 41 روبل … هوم … درست است؟
چشم چپ يوليا واسيلي يونا سرخ و مرطوب شد. چانه اش لرزيد ، با حالت عصبي سرفه اي كرد و آب بيني اش را بالا كشيد. اما … لام تا كام نگفت! …
ــ در ضمن ، شب سال نو ، يك فنجان چايخوري با نعلبكي اش از دستتان افتاد و خرد شد … پس كسر ميشود 2 روبل ديگر بابت فنجان … البته فنجانمان بيش از اينها مي ارزيد ــ يادگار خانوادگي بود ــ اما … بگذريم! بقول معروف: آب كه از سر گذشت چه يك ني ، چه صد ني … گذشته از اينها ، روزي به علت عدم مراقبت شما ، كوليا از درخت بالا رفت و كتش پاره شد … اينهم 10 روبل ديگر … و باز به علت بي توجهي شما ، كلفت سابقمان كفشهاي واريا را دزديد … شما بايد مراقب همه چيز باشيد ، بابت همين چيزهاست كه حقوق ميگيريد. بگذريم … كسر ميشود 5 روبل ديگر … دهم ژانويه مبلغ 10 روبل به شما داده بودم …
به نجوا گفت:
ــ من كه از شما پولي نگرفته ام … !
ــ من كه بيخودي اينجا يادداشت نمي كنم!
ــ بسيار خوب … باشد.
ــ 41 منهاي 27 باقي مي ماند 14 …
اين بار هر دو چشم يوليا واسيلي يونا از اشك پر شد … قطره هاي درشت عرق ، بيني دراز و خوش تركيبش را پوشاند. دخترك بينوا! با صدايي كه مي لرزيد گفت:
ــ من فقط يك دفعه ــ آنهم از خانمتان ــ پول گرفتم … فقط همين … پول ديگري نگرفته ام …
ــ راست مي گوييد ؟ … مي بينيد ؟ اين يكي را يادداشت نكرده بودم … پس 14 منهاي 3 ميشود 11 … بفرماييد اينهم 11 روبل طلبتان! اين 3 روبل ، اينهم دو اسكناس 3 روبلي ديگر … و اينهم دو اسكناس 1 روبلي … جمعاً 11 روبل … بفرماييد!
و پنج اسكناس سه روبلي و يك روبلي را به طرف او دراز كردم. اسكناسها را گرفت ، آنها را با انگشتهاي لرزانش در جيب پيراهن گذاشت و زير لب گفت:
ــ مرسي.
از جايم جهيدم و همانجا ، در اتاق ، مشغول قدم زدن شدم. سراسر وجودم از خشم و غضب ، پر شده بود . پرسيدم:
ــ « مرسي » بابت چه ؟!!
ــ بابت پول …
ــ آخر من كه سرتان كلاه گذاشتم! لعنت بر شيطان ، غارتتان كرده ام! علناً دزدي كرده ام! « مرسي! » چرا ؟!!
ــ پيش از اين ، هر جا كار كردم ، همين را هم از من مضايقه مي كردند.
ــ مضايقه مي كردند ؟ هيچ جاي تعجب نيست! ببينيد ، تا حالا با شما شوخي ميكردم ، قصد داشتم درس تلخي به شما بدهم … هشتاد روبل طلبتان را ميدهم … همه اش توي آن پاكتي است كه ملاحظه اش ميكنيد! اما حيف آدم نيست كه اينقدر بي دست و پا باشد؟ چرا اعتراض نميكنيد؟ چرا سكوت ميكنيد؟ در دنياي ما چطور ممكن است انسان ، تلخ زباني بلد نباشد؟ چطور ممكن است اينقدر بي عرضه باشد؟!
به تلخي لبخند زد. در چهره اش خواندم: « آره ، ممكن است! »
بخاطر درس تلخي كه به او داده بودم از او پوزش خواستم و به رغم حيرت فراوانش ، 80 روبل طلبش را پرداختم. با حجب و كمروئي ، تشكر كرد و از در بيرون رفت … به پشت سر او نگريستم و با خود فكر كردم: « در دنياي ما ، قوي بودن و زور گفتن ، چه سهل و ساده است! ».

نوشته شده در شنبه نهم آبان 1388ساعت 10:4 توسط ساقی میکده| |

دوش به مجلسی شدیم با شکوه که شیخی سخنور بر فراز بود و جماعتی خرسند بر فرود ومریدان را همی فرمود که بزائید جمعی از مریدان که اهل نبودند واعجبا گفتند و بر سر زدند و اما جماعتی که اهل بودند کلک بر کف گرفتند و بر الواح خویش  از اوصاف و احوال و اشعار نبشتند  جماعتی نه کلان نگارش را در امثال جیجی باجی یافتند وجمعی دیگر سیاست را در نگارش دخیل نمودند که سیاست مولود کاخ و کوشک باشد و سیاس را در حلقه ی مریدان شیخ شامان چه جای و شیخ را صد عجب رفت از کثرت هنر مریدان و من که حسینم در کنجی احوالات شیخ را در کلام پر فروغش یافتم .کاشف به عمل بر امد اهل شامان که شامان بلدی است خوش اب وهوا وبساتین ان کافر را مسلم کند وگویند اشجاری شگرف دارد که در تموز کیوی ثمر می دهد و در زمهریر موز و در اوقات دیگر شکوفه و شنیدم سرای شیخ شامان سرایی عظیم باشد که به فرموده ی شیخ دیوار این سرا را با پشم ققنوس بلکا نموده اند .

بهشت ار در زمین اید بباشد خطه ی شامان***هزاران گفتم از انجا هزاران بشنو از یاران

به شیخش این چنین گویید مریدی از شما دور است ***وفا باشد به هر دینی ز اوصاف جوان مردان

وچنین بود که شیخ ما برخاست و قامت راست نمود و با شاهد خود از سبیل هنر بر لوح سپید فام چنین نگاشت :کاش در خلوتم امشب تو فقط بودی و من تا سخن بدین جا رسانید جمعی گریبان چاک کردند و سینه خستند ومحاسن با خون گونه خضاب نمودند شیخ ما تصلایشان داد و رامشان نمود و بر منبر مشکین تکه زد اهی از نهان همی کشید و جماعتی دردم جان دادند و چشم از این سرای بستند

وشیخ ما فرمود :از دوری یاران ملال است و زبان وصف فراق لال و چه گویم از احوال که نمی اید در اقوال و عجب بود در این سال با شما شباب نیکو جمال و والا کمال که نبودست در هیچ فال سخن برانم از نبشتن مریدی نادان به پا خاست وو گفت نبشتن که ال ندارد وشیخ ما نظری کرد که مرید را عرق شرم بر جبهه نمایان شد و شیخ لختی تبسم نمود و مریدان را بسیار خوش امد وچون مریدان به خود امدند شیخ را در بین خود ندیدند و بی موزه و پای افزار سر در بیابان کرده وعمر با سباع و وحوش گذراندند واز ان حلقه جماعتی برجایند و کنون در جوار وصی خلف شیخ شامان بر درس و کتابت ممارست دارند و ارزوی دیدار شیخ در سر.     

 

نوشته شده در شنبه دوم آبان 1388ساعت 14:35 توسط حسین توکلی| |

يوسف در بيابان است. هنوز هم منتظر مهتاب، اشتباه نكن! يوسف به بازار نيامده، يوسف اورجينال هنوز در بيابان است و يوسف هاي چيني بازار را پركرده اند! بيابان گردها هم نمي توانند پيدايش كنند، حتي اگر حرفه اي باشند، حتي اگر درسش را خوانده باشند، حتي اگر راه پيدا كردن يوسف را به من و تو ياد بدهند، نمي توانند! يوسف ناياب شده! اصلا كسي نميداند يوسفي هم وجود دارد! خنده ام مي گيرد. همه دنبال زليخاهند. مشتريان زليخاه بيشتر شده! همه ام دست به نقددند. كسي به زليخاه نه نمي گويد. بازار زليخاه گرم است! يوسف در بيابان تك و تنها منتظر نشسته است. او كودك نيست، محاسنش جوگندمي شده است. يوسف شناسان اينطور مي گويند. من كه نديده ام يوسف را. فقط شنيده ام. شايد هم آفتاب سوزان صورتش را سوزانده. و شايد نگاهش غصه را فرياد مي زند و چشمانش غرق شده است در درياي اشك. سينه اش التهاب دارد. يوسف روي تخته سنگي در بيابان نشسته است و منتظر است تا ما از دست زليخاه فرار كنيم. تا دست رد به سينه ي زليخاه بزنيم. تا زليخاه را در حسرت خود كور كنيم، تا يوسف هاي چيني را نخريم.

نوشته شده در یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت 14:35 توسط سعیدتوکلی| |
 

یوسف در جاه نشسته بود. مهتاب از کوچه های شب گذشته بود . به چاه رسید . جاه و مهتاب سا ل ها با هم آشنا بودند . مهتاب گیسوان آشفته اش را تا انتهای چاه فرستاد . حریری آب و مهتاب چاه را فرا گرفت ، یوسف به گیسوی مهتاب آویخت . مهتاب دلتنگ ستاره شده بود. به خانه ستاره رفت . یک ستاره تازه در کهکشان نشسته بود.

یوسف کودک سال بود و بازیگوش ، آن قدر میان کوچه های ستاره ها می چرخید که راه خانه را گم کرد.

در گذرتنهایی بود که کسی او را به کمتربن خرید . و یوسف عجب بهایی داشت !  یوسف غلام بود و برخی غلام یوسف .

زلیخا به دامن یوسف آویخت . تمام غرور زنانه اش را به یک تمنا فروخت . و زلیخا بهای چشمانش را پرداخت ، بهای دلش را !

یوسف  پشت کرد به یک دل بی قرار ، یک آغوش  پر التهاب.

التهاب در رگ های یوسف دوید . کسی او را نهیب زده بود .

و یوسف از خودش بریده بود .

و از آن روز همه خریدارش شدند. عجب  بهایی!

و یوسف دوباره در گذر تنهایی ..... به حراج گذاشته شد .و چقدر زلیخا در صف خریداران ایستاده بودند.

                           

نوشته شده در دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت 13:52 توسط محمدعلی شامانی| |
  1.  

     

    ماه از توی حوض سر خورده بود و ریخته بود توی پاشویه.

    شاخه های بید مشک نقره ها یشان را روی پولک ماهی های توی حوض پاشیده بودند. نسیم خنکی دنبال پروانه های دور درخت سیب می چرخید.

    صدای مرغی از آن سوی سایه ها می آمد.

    ستاره ها لابه لای شاخه های درخت آلبالو تاب می خورند.

    کرم شبتاب برای حلزون دست تکان می داد . غنچه نسترن رد پای پروانه ها را نقاشی می کرد و آسمان روی کاشی های گلد سته های مسجد سر می خورد.

    سکوت آواز می خواند. شب بوها د ف می نواختند. تو بودی و مهتاب و مهتاب از توی حوض ریخته بود توی پاشویه.

    دست های خواهش آب را از آوند ها می چید .

    حوض لب پر زد، سیبی عکس خودش را به آب انداخت . آسمان مه آلود شدو چشمی میان مه گم شد .

    مردی مه را بویید.

    مه دور مرد پیچید و در چشمان مرد بیتوته کرد.

    مه روی گونه های خیس مرد لغزید ، مهتاب  د ور چشم ها را هاشور زد.... مه میان قفس چشمان مرد زندانی شد.

    مهتاب روی شانه های مرد نشست و سر انگشتان را لا به لای موهای او فرو برد.

    مهتاب آشفته شد.

    مهتاب گیسوی آشفته را به مه داد.

    گیسوی مه هم آشفته شد...

    دوباره مهتاب افتاد توی حوض ، قطره ای از آسمان چکید.

    حوض موج برداشت . ماه هزار حلقه شد و دوباره ریخت توی پاشویه. پاشویه از مهتاب پر شد....

نوشته شده در دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت 13:50 توسط محمدعلی شامانی| |

۱- شمام شنیدید؟ دیدید احمدی نژاد مهمتر از خانواده ی شهدا شد؟ شهدا، خانواده ی شهدا، رزمندگان و ایثارگران همه و همه فرع هستند و احمدی نژاد اصل! همان خانواده ی شهدایی که چشم و چراغ این امت بودند و البته امروز هم در گزارش های گزارشگران صدا و سیما هستند!

۲- یاد مرحوم تختی بخیر! و روحش شاد که در همان عصری که صدا و سیمای جمهوری اسلامی ای وجود نداشت مدال هایش را به آستان علی ابن موسی الرضا تقدیم کرد و الا امروز تیتر خبرها میشد که مرحوم تختی هم مدال هایش را به احمدی نژاد تقدیم کرده است! اگر شنیدید جهان پهلوان تختی هم مدال هایش را به احمدی نژاد تقدیم کرد تعجب نکنید!

 

۳- تا همین چند ساعت پیش تا این حد آمپرم از افاضات صدا و سیما به ته نچسبیده بود که چسبید!

 

۴- سوریان قهرمان کشتی جهان مدال خود را به خانواده ی شهدا و شهدا و رزمندگان و ایثارگران و آقای احمدی نژاد تقدیم کرد که تیتر خبر صدا و سیما این بود: سوریان مدال خود را به احمدی نژاد تقدیم کرد!

 

۵- پایمال کردن خون شهدا فقط  بی حجابی و دزدی مسولان و زد و بند و ... نیست!

 

۶- تو ایام دفاع مقدس، تو ایام مثلا زنده نگه داشتن یاد شهدا! تو خبر صدا و سیمای جمهوری اسلامی ایران! احمدی نژادی که هرچی داره از خون شهدا و خانواده ی شهدا داره به شهدا ترجیح داده شد و از اونها مهمتر شد!

 

۷- گریه ...

 

این متن شب جمعه نگاشته شد، اما به دلیل اختلالات بلاگفا موفق نشدم روی وبلاگ قرارش بدم!

نوشته شده در شنبه یازدهم مهر 1388ساعت 11:37 توسط سعیدتوکلی| |

خداهروقت گفتم آماده ي عبادت بشم نمازي بخوانم و راز و نيازي با تو كنم خوابم گرفت و حال مناجات نداشتم. نمي دانم چه ام شده كه هروقت عهد كردم خودرا اصلاح كنم و تو مجالس توبه برم يه اتفاقي پيش آمد و پاهام لرزيد. نكنه من را از در خانه ات روندي و نميخواي كه بندت باشم يا نكنه ديدي من حق بندگيتو ادا نمي كنم و منو از در خونت روندي يا شايد هم ديدي من از تو روبر مي گردونم از دست من عصباني شدي! اصلا شايد ديدي من شكرگزار اين همه نعمت نيستم، نعمت عبوديتت رو از من گرفتي يا اينكه ديدي در مجالس علما نيستم خارم كردي يا ديدي انقدر از تو غافلم كه مايوسم كردي! نكنه ديدي با اهل فساد و باطل انس گرفتم و من رو به آنها واگذار كردي! شايد انقد گناهكارم كه اصلا دوست نداري صدايم رو بشنوي، شايد داري به جرم گناهانم مكافاتم مي كني يا ديدي انقدر بيحيام مجازاتم مي كني، خيلي هارا قبلا بخشيدي، اصلا انقد لطف و كرم تو زياد است كه مقصر را مكافات نكني پس مي شود كه مرا ببخشي؟ من به فضلت پناه آوردم چون پناه ديگري ندارم، از تو به سمت خودت فرار كردم چون هرجا فرار كنم تو هستي مي دانم كسي را كه مطمئن باشد مي بخشيش مي بخشيش. انقدر رحمتت زياد هست كه منو با اعمالم مقايسه نكني يا بخاطر گناهان خارم نكني. ماانا سيدي وما خطري! مرا ببخش گناهانم را بپوشان و بگذر از توبيخم. من همانم كه بچه بودم و پروراندي نميدانستم تو بهم ياد دادي تو هدايتم كردي امنيت و آرامش بهم دادي آب و غذا بهم دادي من رو پوشوندي غني كردي قوي كردي تو مرا شفادادي گناهامو پوشوندي براي خطاهام عذر آوردي ازم پذيرفتي تو كمكم كردي و پناهم دادي تو همه ي اين كارارو كردي اما من در خلوت از تو حيا نكردم با اينكه مي دونستم منو مي بيني، درجلوتم مراقب حضورت نبودم من صاحب مصائب بزرگم من در برابر مولايم به خودم جرات و جسارت گناه دادم و نافرماني جبار آسمان هارو كردم و براي گناهاي بزرگ رشوه دادم، وقتي از يك گناه به من خبر دادند دويدم به سمتش بهم مهلت دادي تا برگردم اما برنگشتم گناهام رو پوشوندي تا كسي نبينه من حيا نكردم انقدر گناه كردم و كار و از حد گذروندم كه از چشمت افتادم اما باز هم عين خيالم نبود تو انقدر بردبار و صبور بودي بهم مهلت دادي انقدر از من پرده پوشي كردي انگار از من غافل شدي براي اين همه گناه عقوبتم نمي كني، انگار تو از من حيا مي كني!

كرم بين و لطف خداوندگار     گنه بنده كردست و او شرمسار

نوشته شده در دوشنبه ششم مهر 1388ساعت 20:4 توسط مهدی معیر| |

به نام خدا

بهترین شاگرد کلاس بود .وقتی دیدمش باور نمی کردم این قدر کارش درست باشه وقتی دیدمش فکر نمی کردم این قدر خوب بنویسه  با کنایه می نوشت می گفت ان چپی هایی را که راست نمی شدند چپ کردند  وگفت فرزندان موسی وشبان با هم چه کردند وگفت سبع بقرات را چه کردند وگفت اشوب بوی شهادت می داد وگفت کلاهدوز و فکوری ودیگران را بر سر چهارراه ها  دیده وگفت نمی خواهد از محمد حسن چیزی بگوید وگفت از چک خوردن هایش اما نگفت با نشان سبز علوی چه کردند  اما نگفت فکوری و کلاهدوز چرا برسر چهارراه ها بودند اما نگفت ان ها امده بودند ما را اشتی دهند  اما نگفت همت وباکری وباقری وا اسفا گویان بر سر می زدند  انها نگران خون خود نبودند درخت انقلاب را دراب می دیدند اما نگفت این جنگ برادر است با برادر اما نگفت فرزندان هابیل چه بر سر هم اوردند و فرزندان قابیل بلند بلند  خندیدند اما نگفت عده ای بیانیه عده ای گوش  دادند  وعده ای جان  اما نگفت عده ای بیانیه دادند عده ای گوش دادند و عده ای ابرو اما نگفت عده ای بیانیه دادند عده ای گوش دادند وعده ای سود بردند اما نگفت م.م چیست و نگفت شاید همان موسی مصری باشد  شاید من وما شاید هم مرگ ملت  او نگفت اما من می گویم من در چهارراه ها چیز هایی را دیدم که او ندید واو چیز هایی را دید که من ندیدم ومشکل ما نیز همین است ما ان چیز هایی را که هم دیگر می بینیم نمی بینیم.

نوشته شده در دوشنبه ششم مهر 1388ساعت 19:18 توسط حسین توکلی| |

                                                          بالاخره کشتمش

سرم حسابی درد می کرد.دیشب از سردرد خیلی زود خوابیده بودم.صبح بود که با صدای رگبار بارون که به پنجره اتاقم می خورد از جام برخاستم.هنوز سرم درد می کرد اما نه به اندازه دیشب.اون لحظه فقط هوای تازه می خواستم،بازحمت بلند شدم ،خودمو به پنجره رسوندم،عجب بارونی بود ،جرات نکردم پنجره را باز کنم ،از همه بدتر قطره های بارون بود که به پنجره می خورد و صدای وحشتناکی ایجاد می کرد.به خاطر طراحی این خونه بود، اه این خونه لعنتی،همه چیز ازآمدن به این خونه لعنتی شروع شد.

از2 سال پیش که اومدیم ،مشکلاتم باهاش شروع شد.هر کاری می کردم فایده نداشت،اون خونه یا جای من بود یا جای اون. با خیلیها مشورت کردم،با پدرم،با مادرم،و حتی دوست صمیمیم اما بازهیچ فایدهای نداشت،راه حل های اونام بی فایده بود. حالم از قیافش بهم می خوره،با اون فک و فامیلای چندش آورش،با اون دوستای کثیفش،حشره های بد ترکیب.الان که بهشون فکر می کنم سرم درد می گیره،لعنتیا. دیگه یک ثانیم نمی تونم خودشو با اطرافیانشو تحمل کنم.

 قتل،فکرش همیشه تو ذهنم بود،تنها راه خلاصی ازش کشتنش بود،همه از دستش خلاص میشدن،خیلی وقت بود که می خواستم این کارو بکنم ،اما هر دفعه نمی شد، دوست دارم اینقدر بزنمش تا له و لورده بشه،دیگه از شدت تنفر می خوام گردنشو بکنم، اما ایندفعه نقشم هیچ نقصی نداشت،اون سم آلمانی درجا می کشه،5 ثانیه ای،آخ که چقدر لحظه جون کندن تو لذت بخشه،بی صبرانه مشتاق اون لحظم.

 تو انعکاس پنجره که آب بهش خورده بودو حالت رفلکسی ایجاذ کرده بود ،دیدمش که جلو آینه اتاقمه ، شاید داشت اون ریخت کریحشو میدید،احمق خیال می کنه خوشگله،بهترین فرصت بود ،اصلا حواسش به من نبود،سمو قبلا با آب قاطی کرده بودم،زیر میز کارم گذاشته بودم که دم دست باشه ،باید می پاشیدم رو صورتش ،بعد جلوم جون میداد،دیگه راحت میشدم،دیگه هرشب اون قیافه لجنشو که مثل جن جلو آدم ظاهر می شد رو نمی دیدم،عصاب خورد کن. پریدم جلوش،بی هیچ عذری باید سریع می پاشدم روش،وگرنه همش خودمو مواخذه می کردم که چرا این فرصتو از دست دادم،ریختم روش،مات وحیرون منو نگاه می کردو جون می داد، برای محکم کاری دمپاییمو ورداشتمو هفت هشت بار زدم رو مخش،آخه سوسکا 7 جون دارن،اه اه اه عجب سوسکه حال به هم زنی بود،همه جام بود ،رو میز ناهار خوری،روی مانیتورم،با اون شاخکایش. مریم(همسرم)از آشپز خونه داد زد و گفت: علی رضا چی شده؟ گفتم: بالاخره کشتمش.

نوشته شده در شنبه بیست و هشتم شهریور 1388ساعت 8:31 توسط عباس عاملی| |

نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388ساعت 15:44 توسط ساقی میکده| |

حاج عبدالله... اين يادداشت را از  رضا امير خاني بخوانيد

http://cheshmash.persianblog.ir/post/172

نوشته شده در شنبه چهاردهم شهریور 1388ساعت 8:57 توسط محمدعلی شامانی| |

هو

شهيد نظر ميكند به وجه الله

همه حرف همين است اين يعني تعريف شهيد

شهيد بر وزن فعيل است از ماده   ش ه د

اين يعني شهيد كسي است كه شاهد است و بر وجه خدا نظر ميكند وشهادت ميدهد

براي نظر كردن و شهادت بر وجه الله جهاد لازم است گاهي جهاد اصغر مقدمه و بابي براي جهاد اكبر (جهاد نفس) مي شود

گاهي در اين جهاد اصغر جسم مادي از بين ميرود و گاهي نه در جهاد اصغر پيروز ميشوي و به تكليف عمل ميكني و در جهاد اكبر هم

و شهيد مي شوي در حالي كه هنوز جسم ماديت بر كره ارض است

مگر خدا خود را شهيد نخوانده و مگر ما او را شهيد نمي دانيم كسي را كه نه تيرو تركش خورده و نه پايش روي مين رفته (العياذ بالله)

بلكه بواسطه شهادت بر عالم هستي او را شهيد مي دانيم(و كفي بالله شهيدا)

شهيد اويني قبل از اينكه جسم ماديش در20 فروردين 1372ازبين برود شهيد بود همان زماني كه نظر كرد بر وجه الله

همان زماني كه خود مي گويد "همه تراوشات دروني اعم از همه دست نوشته ها واشعار و...را در يك گوني ريخته و اتش زدم تصميم گرفتم ديگر چيزي كه حديث نفس باشد ننويسم تا هر چه هست خدا باشد"

همان لحظه شهيد شد بر سر عالم باطن نظر كرد وشهادت داد در حالي كه در خيابانها راه ميرفت مي خورد و مي خوابيد و حرف مي زد و از قضا روزي جسم ماديش هم از ميان ما رفت كه حتي اگر به مرگ طبيعي هم از دنيا مي رفت باز هم شهد بود

و اما راه شهادت تنها جهاد است همانطور كه خود ميگويد :چه جنگ باشد وچه نباشد راه من وتو از كربلا ميگذرد باب جهد اصغر بسته شد باب جهاد اكبر كه بسته نيست

ان الجهاد باب من ابواب الجنه فتح الله لخاصه اوليائه

نوشته شده در پنجشنبه پنجم شهریور 1388ساعت 6:45 توسط مهدی معیر| |
تمرین جلسه روز دوشنبه 2/6/88

دعای ابوحمزه را بخوانید و برای فرازهای مختلف آن به صورت جداگانه متن های کوتاه بنویسید

نوشته شده در سه شنبه سوم شهریور 1388ساعت 12:36 توسط ساقی میکده| |

مي داني شهادت كفاره ي گناهان و ضمانت بهشت است؟ شهادت است ديگر، خود خدا فرموده، اگر مي تواني شهيد شو تا برگه ي ورود به بهشت را بگيري، اگر هم نه كه گناه نكن، نمي شود گناه نكني، گناه نكردن مرد مي خواهد، پس برو شهيد شو، در باغ شهادت هم كه بسته است، پس بيخيال بهشت شو! ديدي چه راحت به جز شهدا همه را جهنمي كردم، جهنمي كردن كه كاري ندارد، خرجش يك برو به جهنم است.

اگر خدا هم مي خواست مثل تو نتيجه گيري كند اوضاع خيلي خراب بود، اصلا هدف شهادت كه بهشت نيست، خود خداست، زنده بودن در نزد خداست، بيراهه رفتم، هدف خداست، شهادت و بهشت و جهنم بهانه است، نه، باز هم بيراهه رفتم، شهادت وسيله است، سكوي پرتاب است، پرتاب به سوي خدا، خدا خدا خدا، شهادت يعني رسيدن به خود خدا، من مسيرش را بلد نيستم، ديدي غريبه اي در شهر را؟ نقشه به دست از اين خيابان به آن خيابان! بالاخره پيدا مي كند ميدان آزادي را، حتي اگر نقشه را هم به من بدهي نمي توانم پيدايش كنم، بلد نيستم، راستش را بخواهي نخواسته ام، نخواسته است، هميشه پشت ترافيك پل جناح مانده ام بين جناح بندي هاي هزارشاخه ي ذهنم و از دور نگاهش كرده ام، آزادي از دور زيباست، اما ترافيك قبل از ميدان اصلا، ارزش تحمل ترافيك را هم ندارد اين برج كوتاه قامت چهارپا، اما ... نديد بديد هستم ديگر، دست خودم نيست، در گرماي 40 درجه، پشت ترافيك، با ماشين بدون كولر حاضرم حتي ساعت ها صبر كنم، نه آن صبري كه نزد خدا پاداش دارد، نه، صبر بر گناه را نمي گويم، حاضرم اين همه صبر كنم تا بالاخره برسم به اين آزادي آدم گرفتار كن، خدا ميداند چقدر براي رسيدن به سراب ميدان آزادي ها دويده ام، كاش انتهاي اين دويدن ها رسيدني هم بود، خدا، همان خدايي كه بهشت و جهنم و شهادت و ... انقدر چاله و چاه جلوي راهم قرار داد كه نرسم به اين آدم گرفتاركن هاي دنيا. اما من انقد دست و پا مي زنم تا برسم، تمام زندگيم شده است دست و پا زدن براي رسيدن به ... ديدي راه بلد نيستم، اگر نقشه را از آقاي پليس، نه ببخشيد آقاي ابليس بگيرم سر سه سوت ميرسم به آزادي، كافيست خودم را به بسپارم به او، همه ي ديدني هاي شهر را نشانم مي دهد، حتي ديدني هاي نديدني را، همان ها كه منِ نديد بديد له له ميزنم براي آن ...

كجا با اين عجله گل پسر، برگرد، حال برگشتن را هم نداري! با توام، برگرد، نگاه كن، تابلو را نگاه كن، جاده را ببين، خلوت خلوت است، تخته گاز مي تواني براني

نوشته ي تابلو: ترك محرمات، انجام واجبات، خدمت به خلق، محبت اهل بيت، آخرين خط تابلو بزرگ نوشته بود خدا

نوشته شده در دوشنبه دوم شهریور 1388ساعت 20:49 توسط سعیدتوکلی| |

الصوم لی وانا اجزی

ببخشید منو به این مهمونی دعوت کردن  دنبال صاحب خونه می گردم شما نمی دونید کجا می تونم پیداشون کنم

یه نگاه عاقل اندر سفیه بهم انداخت هیچ جوابی بم نداد سر مو چرخوندم یه نیگا به دور و برم کردم یه اقایی دیدم از این آدم حسابیا لباسای خوب پوشیده بود بوی ادکولونشم که تا چند متریش می اومد خواستم برم طرفش یه نیگا به خودم کردم گفتم ولش کن با لباس الوده و کثیفی که من دارم حتما اونم جوابمو نمی ده به اطراف یه نیگاهی انداختم ببینم کسی هست که مثل خودم باشه هر چی نیگا کردم کمتر پیدا کردم هر کی اومده بود وضعش بهتر از من بود.....

چاره ای نداشتم رفتم طرف یکیو دوباره سوالمو پرسیدم یه نیگاه تحقیر آمیز بم کرد و گفت اخه با این سر و وضع خجالت نمی کشی دنبال صاحب خونه میگردی بابا جلوی مهموناش ضایع میشه اگه اونو با تو ببینن گفتم جواب سوالمو ندادیا،تو که نمی دونی از دو ماه پیش منو به این مهمونی دعوت کردن کلی بسته خوشگل و رنگارنگ برام فرستادن فقط وقت نداشتم هیچکدوم باز نکردم

گفت :اینا که گفتی برا همه فرستاده شده ،این جا هر کی هر چی پوشیده از اون بسته هاست خوب توام یکیشو باز می کردی استفاده می کردی بد نبودا...

گفتم من نمی دونم خودش دعوت نامه برام فرستاده باید ببینمش تازه گفته بود گشنم بیا که غذا های خوبی براتون آماده کردم منم که گشنه اومدم

گفت تو فقط یه بند دعوت نامه رو خوندی یه چیزای دیگه ایم بود که نخوندیشون...

اللهم اسئلک من بهائک ....

سرمو انداختم پایینو رفتم راست می گفت اخه بابا مهمونی اومدی اونم مهمونی بهترین رفقیت اخه این چه وضعیه

یاد دعوت نامه افتادم یه چیزای دیگه ایم توش بود می گفت بهترین چیزا رو براتون آماده کردم هر چی می خواید بیاید که می دم تازه بهترین چیزاشم نوشته بود اللهم اسئلک من بهائک .... شروع کردم به خواستن دیدم همه دارن منو نیگاه می کنند به هم دیگه نشون میدن گفتم چیه یکیشون گفت خجالت نمی کشی تا همین جاشم کلی ...اصلا هیچی خوش باش

یا رفیق من لا رفیق له..

شب 19 بود و 18 روز از مهمونی می گذشت دیگه نمی تونستم تحمل کنم این همه تنهایی و ذلت نه دوستی پیدا کرده بودم نه رفیق راهی نه خوردنی های انچنانی هیچیه هیچی طرف هرکس می رفتم روشو می کرد اونور خواستم برم سمت غذاهای خوب اونجام یه اقایی وایساده بود به هرکسی اجازه ورود نمی داد ماله مهمونای خوب بود اون قسمت ...

از چشمام اشک جاری شد از ته دل ناله کردم و اه کشیدم اشک تموم صورتمو پوشنده بود شروع کردم به فریاد زدن یا رفیق من لا رفیق له یا طبیب ...

گرمی یه دستو زیر صورتم احساس کردم سرمو اوردم بالا یه نیگاه کردم خودش بود رفقیم گفت چرا زودتر خودمو صدا نکردی اول میمودی پیش خودم گفته بودم که الصوم لی گفته بودم که خودم پاداششم...

 

نوشته شده در دوشنبه دوم شهریور 1388ساعت 13:4 توسط مسعود احمدی| |

سال قبل، دقيقا همين روزها بود كه مكه بودم و بهترين روزهاي زندگيم رو تجربه مي كردم، كاش ميشد يه فايل صوتي گذاشت اينجا و آهي كه از روي حسرت همين الان كشيدم رو مي شنيديد، با خاطرات اون روزها خوشم و دلمو خوش كردم كه دوباره يه روزي پام برسه به بيت الله ...

اللهم رب شهر رمضان الذي انزلت فيه القرآن وافترضت علي عبادك فيه الصيام والرزقني حج بيتك الحرام في عامي هذه و في كل عام صل علي محمد و آل محمد

خواستم بنويسم رمضان آمد و هنوز آماده نيستم، كليشه اي بود، نوشتم خوشبحال كساني كه خود را براي رمضان آماده كرده اند، قلم ايستاد، اين جمله را نيز بارها شنيده ام. چگونه خبر از آمدن رمضان و خوبي هايش بدهم؟

شايد اين جمله بهتر است، خوشحال نيستم كه رمضان رسيده است، آماده نيستم. تمام جملات نااميد كننده است و همراه با حسرت. حسرت از دست دادن لحظات گرانقدر رجب و شعبان.

اما نه، نبايد ناسپاس بود، حضور در رمضان هم نعمتي است بسيار بزرگ، الحمدلله رب العالمين، حضوري كه مي تواند شروعي باشد براي صعود، صعود به قله خوبي ها. براي من بهتر است بنويسم: رمضان مرا خواهد ساخت، انشاءالله.

شنيدم كه استاد مي گفت رمضان كلاس درسي است كه قبولي در آزمون آن پشتوانه اي قوي مي خواهد و آن قبولي در آزمون رجب و شعبان است. باز هم حسرت تمام وجودم را گرفت. گفتم استاد راه ديگري نيست؟ كار من تمام است؟! به قرآن نگاهي كرد. رمضان بهار قرآن است. اگر در قرآن غرق شوي شكوفا ميشوي. شكوفايي تو يعني قبولي. خوشحال شدم و اميدوار.

هاتفي از گوشه ي ميخانه دوش

 گفت ببخشند گنه مي بنوش

نوشته شده در شنبه سی و یکم مرداد 1388ساعت 15:22 توسط سعیدتوکلی| |

تو را از عادت‌هايت مي‌شناسيم. تو عادت داري كه هميشه احسان كني حتي بر من -كه غرق گناهم- تو عادت كرده‌اي در خانه‌ات را هيچگاه نبندي تا هيچكس پشت در خانه‌ي تو نماند.

اين را هم مي‌دانم كه لطف تو تازگي ندارد. مهرباني‌ات چنان سايه گسترده است كه گناهكاران هيچگاه از لطف تو نااميد نمي‌شوند.

مي‌دانم و باور دارم كه وعده داده‌اي كه ما را ببخشي. اي مهربان من چون هميشه به لطف تو چشم دوخته‌ام.

نوشته شده در شنبه سی و یکم مرداد 1388ساعت 13:9 توسط محمدعلی شامانی| |
 

تمرین جلسه روز دوشنبه ۲۶/۵/۸۸

چرا جنگ و شهادت از یک جنس شده اند؟

بنویسید که میتوان هم زندگی کرد و هم شهید بود! هم درس خواند و هم شهید بود! و ...

نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388ساعت 14:43 توسط ساقی میکده| |